گريه كن جداييا مارو رها نمي كنن آدما انگار براي ما دعا نمي كنن
گريه كن حالا حالاها از هم بايد جدا باشيم بشينيم منتظر معجزه خدا باشيم
گريه كن منم دارم مثل تو گريه ميكنم به خداي آسمونامون گلايه ميكنم
گريه كن واسه شبايي كه بدون هم بوديم تنهايي براي سنگيني غصه كم بوديم
گريه كن سبك ميشي روزاي خوب يادت مياد گرچه كه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد
گريه كن براي قولي كه بهش عمل نشد واسه مشكلاتي كه بودش و هست و حل نشد
گريه كن واسه همه واسه خودت براي من توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن
گريه كن تا آينه شه باز اون چشاي روشنت واسه موندن لازمه فداي گريه كردنت
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
خداوندا ...
اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه ی خلقت
از این بودن ... از این بدعت
خداوندا...
نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری میکشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
غربت را
حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی
و یا جایی
پشت لحظه های آشنا
همین که
عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند
کافی ست
تا تو غریب شوی .
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
به هر دری که زدم : سری شکسته شد !
به هرجا که سر زدم : دری بسته شد !
نه دگر در زنم به سری . نه دگر سر زنم به دری
که روح دربدرم ! از سر و در زدن .. خسته شد !
ُُُ کارو
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
میان همه ی جوی ها که همراه همه ی رودها به دریا سرازیر میشدند
جوی کوچکی هم بود که هیچ میل سرازیر شدن به دریا را نداشت !..
وقتی سایر جوی ها پرسیدند جرا ؟ گفت : من هر چند در مقابل عظمت دریا
بس ناچیز و خوارم !.. اما من :
(( گمنامی گم نشده )) را بیشتر از ((شهرتی گمشده)) دوست دارم...
کارو
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
چه زیباست
بخاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن
و چه تلخ و غم انگیز است
دور از تو بودن برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن
ایکاش میدانستی بدون تو
زندگی چه ناشکیباست
در ضمن امروز تولد یاشاره ...
تولدش مبارک.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
خدایا
به هرکه دوست میداری بیاموز که
عشق از دوست داشتن بهتر است
و به هرکه دوستتر میداری بچشان که
دوست داشتن از عشق برتر است
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
چه زود گذشت ....
انگار همین دیروز بود که داشتم پست تبریک سال ۸۶ رو می نوشتم .
به هر حال سال ۸۶ با همه ی خوبی ها و بدی هاش تموم شد و از امروز ما سال جدیدی رو شروع کردیم . انشا الله که اتفاقای بد سال گذشته تکرار نشن و خاطرات شیرین سال ۸۶ دوباره برامون اتفاق بیافتن .
با آرزوی داشتن سالی پر از پیروزی و کامیابی برای شما .
یاشار و خشایار
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
فضای آشیانه را
پر از ترانه میکنم
کسی سوال میکند بخاطر چه زنده ای
و من برای زندگی
تو را بهانه میکنم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
خندم اندر جمع بی دردان ولیکن ناگهان
یاد دردی موی را سوزن کند بر پیکرم
تا شوم تنها نگاهم گم شود در خاطرات
آن شوم دیگر که گویی در جهان دیگرم
چون خیال موی او را پیش چشم آرم به شوق
اشک ریزم موی گویی رفته در چشم تنم
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
مرغ باغ ملکوتم
نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پرو بالی بزنم
مولانا
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
ز چشمت اگر چه که دورم هنوز
پر از اوج و عشق و غرورم هنوز y
اگر غصه باريد از ماه و سال a
به ياد گذشته صبورم هنوز kha SH ayar
شکستند اگر قاب ياد مرا a
دل شيشه دارم بلورم هنوز r .blogfa.com
سفر چاره ي دردهايم نشد
پر از فکر راه عبورم هنوز
ستاره شدن کار سختي نبود
گذشتم ولي غرق نورم هنوز
پر از خاطرات قشنگ توام
پر از ياد و شوق و مرورم هنوز
ترا گم نکردم خودت گم شدي
من شيفته با تو جورم هنوز
اگر جنگ با زندگي ساده نيست
در اين عرصه مردي جسورم هنوز
اگر کوک ماهور با ما نساخت
پر از نغمه ي پک و شورم هنوز
قبول است عمر خوشي ها کم است
ولي با توام پس صبورم هنوز
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
مرا میبینی و هردم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هردم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سرداری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راهست اینکه بگذاری مرابرخاک وبگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت کردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی؟
دمار از من بر آوردی نمیگوئی بر آوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت می دیدم و جامی هلالی بازمی خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هرکه شود طالبشان
روز اول که سرشتند گل پیکرشان
سنگی اندر گلشان بود و همان شد دلشان
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
از خدا میطلبم صحبت روشن رایی
کردهام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
جویها بستهام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام میام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت
بر در میکدهای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی
حافظ
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 3:39 قبل از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
مرجـان لب لعل تـو مر جـان مـرا قـوت
یـاقوت نـهـم نـام لـب لـعل تـو یا قـوت
قــربـان وفــاتـم بـه وفــاتـم گـذری کـن
تا بوت مگـر بشنـوم از رخنه ی تابوت
+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
در مكتب ما رسم فراموشي نيست
درمسلك ما عــشـق هم آغوشي نيست
مـهـر تـو اگـر بـه هـستي ما افتاد
هرگز به سرش خيال خاموشي نيست
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
باز کن پنجره ها را که نسيم
روز ميلاد اقاقی ها را جشن می گيرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
شنیدم که چون قو زیبا بمیرد فریبنده زا و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد
گروهی برآنند که این مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدن که قویی به صحرا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
حق چشای من نبود محکوم گریه واسه تو
داغ نبودت به دلم آخ!چی بگم برای تو
چطور دلت اومد بری؟این التماسا کم بودن
یا این دستای عاجز من لایق خواهش نبودن
بغض صدامو نشنیدی؟وقتی بهت گفتم نرو
گذشتی و تو بی خیال بستی به روم هرچی ....
هرچی بدی کردی به من دلم نیومد که برم
خوب میدونم که نمیای اما هنوز چشم به راهم
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
عشق خيس شدن دو دلدار در زير باران نيست
عشق اينست که من چترم را روي دلدار بگيرم واو نبيند....
نبيند وهرگز نداند که چرا در زير باران خيس نشد
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط یاشار و خشایار
|